|
درد دل های یک ذهن پریشان...
|
۲ کلام حرف حساب با ملتی که هر بی سرو پائی را هنرمند میخوانیم
خانوم لیلا اوتادی که شرم دارم از اطلاق کردن واژهٔ خانوم به شما، اون زمانی که تنها دغدغه شما عوض کردن برق لب سایه چشم، علافی روزمرّگی با اوباشی لنگه خودتون بود هیچ اتفاقی نیفتاد جز اینکه دوتا ماشین ساده از رو ۲تا آدم ساده تر ردّ شدند و این آدمها مردند، البته فدای سر برق لب شما ، ۲ تا کوچه اون ور ترش هم یک سری اوباش که از همون قماشی که کارگردان فیلم جدیدتون هستند، چند تا گلوله ناقابل تو سرو سینهٔ چند تا آدم ناقابل تر زدند که البته فدای...که شرم دارم مثل خودتون باهاتون صحبت کنم، شما تکیلفتون معلومه، روی صحبتم با اون ملتی هست که هر ننه قمری رو هنرمند مینامند و گنده میکنند تا این ننه قمرها به هوای بوی کبابی که همون خر داغ کرده هم نیست راه بیفتند پی کاسه لیسیو دست بوسی پاچه مالی،هنرمندی که از مللتش نیست و درد مللتش را ندارد حیف از فاضلابه تاریخ ...همه نفرتم رو در یک تف خلاصه میکنم و از راه دور نثار تو بازیگر سریالهای ۲زاری مینمایم
۲ کلام حرف حساب با ملتی که هر بی سرو پائی را هنرمند میخوانیم
خانوم لیلا اوتادی که شرم دارم از اطلاق کردن واژهٔ خانوم به شما، اون زمانی که تنها دغدغه شما عوض کردن برق لب سایه چشم، علافی روزمرّگی با اوباشی لنگه خودتون بود هیچ اتفاقی نیفتاد جز اینکه دوتا ماشین ساده از رو ۲تا آدم ساده تر ردّ شدند و این آدمها مردند، البته فدای سر برق لب شما ، ۲ تا کوچه اون ور ترش هم یک سری اوباش که از همون قماشی که کارگردان فیلم جدیدتون هستند، چند تا گلوله ناقابل تو سرو سینهٔ چند تا آدم ناقابل تر زدند که البته فدای...که شرم دارم مثل خودتون باهاتون صحبت کنم، شما تکیلفتون معلومه، روی صحبتم با اون ملتی هست که هر ننه قمری رو هنرمند مینامند و گنده میکنند تا این ننه قمرها به هوای بوی کبابی که همون خر داغ کرده هم نیست راه بیفتند پی کاسه لیسیو دست بوسی پاچه مالی،هنرمندی که از مللتش نیست و درد مللتش را ندارد حیف از فاضلابه تاریخ ...همه نفرتم رو در یک تف خلاصه میکنم و از راه دور نثار تو بازیگر سریالهای ۲زاری مینمایم
سلام مرا به فردا برسان
رویای رهائی در پیله پروانه زندانی است.
از کابوس ابریشم در هراس تیغ خون میچکد.
صدای قناری از وحشت شب زخمیست . نفس باران از عبور شب مسموم.
سلام مرا به فردا برسان
صدائی نیست پروازی نیست رویائی نیست خواب خوبی نیست
نقش یک قلب بر کاه گل ماسیده دیوار نمناک باغ.
خاکستر یک پروانه جا مانده بر سنگ فرش خیابان.
خاطره یک قرار در ذهن غبار آلوده کوچه.
پژواک گنگ یک خداحافظ
سلام مرا به فردا برسان
مرثیه یعنی شرم دستان خالی تو و گرسنگی سفره.
حماسه یعنی فروش شرافت تو به بی شرمی شهوت یک گرگ.
حسرت یعنی نگاه خیره یک کودک به آب نبات پشت ویترین.
همدردی یعنی شانه های شرمسار من پیکر بی جان تو وجاده ای که به گورستان میرود. همین
سلام مرا به فردا برسان
انتظار انتظار انتظار
نگاه خشک شده کودک بر پیکر در خون غوطه ور فرشته فقیر که تا دیروز مادرش بود.
مادری که با اشک غسل میدهد جای بیرحمی چنگالهای عفریت شهوت و با یاس تازه بوی تعفن نفسهای مسموم اهریمن را از تن فرشته رهسپار پاک میکند.
پدر که در حیاط بوی مرگ گرفته سیگار میکشد و فقر صورتش را دردود پنهان میکند زمزمه میکند کاش با تو می آمدم.
سلام مرا به فردا برسان
قصه ای که از یاد رفت . معصومیتی که دیگر نیست . شرافتی که فروخت . شقاوتی که خرید.
دختری با کفشهای پاره که میخواست برای تحویل سال ماهی قرمز هفت سین بخرد و کودکش را با طعم کلوچه آشنا کند.
زجه های جان کندن در آغوش سنگی یک دیو.
سلام مرا به فردا برسان
شرافتی که فروخت فقرش . شقاوتی که خرید سخاوتش .
ابریشم سرخ از لکه های خون در ابر خاکستری رقص کنان گم شد.
ونامه ای خطاب به کودکش.
(عزیز مادر لباس گرم بپوش سرمای زمستان رحم ندارد. عزیز مادر اشک نریز گربه های محله رحم ندارند. برایت آب نبات خریدم بخند عید است. عزیز مادر مادرت همیشه مواظب توست . عزیز مادرسلام مرا به فردا برسان و به خدا بگو دلم برایش تنگ شده.)
برای محمد و دوست مشترکمان
سلام مرا به فردا برسان
رویای رهائی در پیله پروانه زندانی است.
از کابوس ابریشم در هراس تیغ خون میچکد.
صدای قناری از وحشت شب زخمیست . نفس باران از عبور شب مسموم.
سلام مرا به فردا برسان
صدائی نیست پروازی نیست رویائی نیست خواب خوبی نیست
نقش یک قلب بر کاه گل ماسیده دیوار نمناک باغ.
خاکستر یک پروانه جا مانده بر سنگ فرش خیابان.
خاطره یک قرار در ذهن غبار آلوده کوچه.
پژواک گنگ یک خداحافظ
سلام مرا به فردا برسان
مرثیه یعنی شرم دستان خالی تو و گرسنگی سفره.
حماسه یعنی فروش شرافت تو به بی شرمی شهوت یک گرگ.
حسرت یعنی نگاه خیره یک کودک به آب نبات پشت ویترین.
همدردی یعنی شانه های شرمسار من پیکر بی جان تو وجاده ای که به گورستان میرود. همین
سلام مرا به فردا برسان
انتظار انتظار انتظار
نگاه خشک شده کودک بر پیکر در خون غوطه ور فرشته فقیر که تا دیروز مادرش بود.
مادری که با اشک غسل میدهد جای بیرحمی چنگالهای عفریت شهوت و با یاس تازه بوی تعفن نفسهای مسموم اهریمن را از تن فرشته رهسپار پاک میکند.
پدر که در حیاط بوی مرگ گرفته سیگار میکشد و فقر صورتش را دردود پنهان میکند زمزمه میکند کاش با تو می آمدم.
سلام مرا به فردا برسان
قصه ای که از یاد رفت . معصومیتی که دیگر نیست . شرافتی که فروخت . شقاوتی که خرید.
دختری با کفشهای پاره که میخواست برای تحویل سال ماهی قرمز هفت سین بخرد و کودکش را با طعم کلوچه آشنا کند.
زجه های جان کندن در آغوش سنگی یک دیو.
سلام مرا به فردا برسان
شرافتی که فروخت فقرش . شقاوتی که خرید سخاوتش .
ابریشم سرخ از لکه های خون در ابر خاکستری رقص کنان گم شد.
ونامه ای خطاب به کودکش.
(عزیز مادر لباس گرم بپوش سرمای زمستان رحم ندارد. عزیز مادر اشک نریز گربه های محله رحم ندارند. برایت آب نبات خریدم بخند عید است. عزیز مادر مادرت همیشه مواظب توست . عزیز مادرسلام مرا به فردا برسان و به خدا بگو دلم برایش تنگ شده.)
برای محمد و دوست مشترکمان
هنوز داری سر به سرم میذاری.
چشمامو میبندمو نگاهت میکنم. که غروب شده و تو کنار پنجره نشستی با سر انگشتت روی پنجره بخار گرفته می نویسی (رنگ چشمات یادم رفته بوی
موهات یادم رفته ) پرواز میکنم پرواز میکنم برای چند لحظه کنارت میشینمو به چشمای مشکیت خیره میشم که ره گذرای خیابون خیسو میشمره.
هنوز داری سر به سرم میذاری
داری یه چیزی زمزمه میکنی . یه قدم نزدیک میشم خوب گوش میکنم با بغض فرو خورده زمزمه میکنی(صدات یادم رفته آهنگ خنده هات یادم رفته) دستمو دراز میکنم تا اولین قطره اشکی که از چشما ت می افته رو
لمس کنم. گریه کردنت رو تا حالا ندیده بودم .
هنوز داری سر به سرم میذاری
صدای زنگ ساعت یادم میاره که باید برگردم.
یک ساعته که دارم نگاهت میکنم . وتو هنوز سر به سرم میذاری
یه فرشته ندیدی که منو صدا کنه
نمیدونم از کجا شروع کنم. چطوری بگم که نه تکراری باشه نه حوصلتو سر ببرم.
داستانای هممون یجورائی شبیه همدیگس . چیز تازه ای توش نداره. اگه خوب دقت کنی
سر ته همش یا به چیزائی میرسه که نداشتیم و همیشه ارزوشونو داشتیم. یا به چیزائی میرسه
ازشون فرار کردیم یا چیزائی که دنبالشون بودیم. من هم خیلی از این چنتا حالت دور نیستم
با این تفاوت که قصه های من از چیزائی شروع میشه گم کردم.
چیزائی که گم کردم.
از گم کردن تیله هام وقتی هنوز هفت سالم نشده بود بگیر تا گم کردن کتابای مدرسه ابتدائیم
یا گم کردن کیف پولی رو که مادرم روز تولد 15 سالگیم بهم هدیه داده بود. گم کردن کارت ورود
به جلسه کنکور . گم کردن بلیط برگشت به خونه تو فرودگاه پاریس. تا گم کردن یه قطار که
معلوم نبود منو کجا میخواست ببره . و بالاخره گم کردن یه فرشته که هیچوقت نفهمیدم از کجا یکدفعه افتاد وسط زندگی من.
مثل همه چیزا که تو این دنیا یه تعریف مشخص دارن یا ما یه تعریف نا مشخص براشون
درست میکنیم. زندگی من هم یه تعریف من دراوردی داره (لحظه های گم کردن و دنبال
گمشده لحظه ها گشتن)
خارج از این تعریف من وجود ندارم .نیستم. دست و پا میزنم . اکسیژن هستی رو هدر میدم دور
خودم میچرخم . از خودم بیزار میشم. انگار دارم دنبال یه چیزی میگردم که ارزش گم کردن و
دنبالش گشتن داشته باشه. و درست تو همین لحظس که از خودم میپرسم (هی تا حالا به این
موضوع فکر کدی که اصلان زنگی ارزش این همه تعقیب و گریز رو داره؟)
شاید جواب دادن به این سوال اصلا برات مهم نباشه . ولی این گم کردن ها جستجو کددنا
ارزش هر تلاشی رو داره.
تیله هامو گم کردم تا یاد بگیرم بازی های پیچیده تری هم تو زندگی هستن که منتظرمن.
کتابای مدرسمو گم کردم تا یاد بگیرم چقدر حرفای مهم هست که هنوز هیچ کدومو نخوندم.
کیف پولمو گم کردم تا یاد بگیرم همه چیزای ارزشمندمو نمیتونم بذارم تو جیبمو از کنار مردم
رد بشم.
کارت ورود به جلسه کنکورمو گم کردم تا یاد بگیرم برای خیلی از امتحانای بزرگ زندگیم اونجور که باید آماده نیستم.
بلیط برگشتمو گم کردم تا یا بگیرم بعضی وقتا حتی رسیدن به خونه ای که ازش فرار کردی برات یه آرزو میشه.
قطار گم کردم تا یاد بگیرم اگه دیر برسی هیچ کس منتظرت نمیمونه.
و امروز یه فرشته گم کردم تا برای همیشه یاد بگیرم اگه از جنس اون فرشته نباشم مثل امروز
فقط میتونم از دور نگاهش کنم که تو ابرای خاکستری پرواز میکنه و برای همیشه میره.
یادم باشه یادت باشه بدون درد نمیشه زندگی کرد.
بدون رویا نمیشه خندید.
بدون خواب نمیشه خوشبخت بود.
و بدون بال نمیشه با فرشته ها پرید.
به این میگن تقدیر گم کرده ها و دیر رسیده ها .
حالا بهم بگو یه فرشته ندیدی که منو صدا کنه ؟
خواب
یه تصوری یه وهمی توی قاب خیس رویا
یه سرود پر شکوهی واسه عشق بازی ابرا
مث رویای گل سرخ خون و ابریشم و تیغی
خواب خوب یه رسیدن که نمیرسی به فردا
یه شبی که از ستاره بی نیاز آسمونت
که ستاره میچکه از چشای ترانه خونت
یه قرار عاشقانه ته یه کوچه خلوت
که نمیرسه به داد انتظار نیمه جونت
اندوه
این آتش عشق جاودان را چه کنم
رسوای شب ترانه خوان را چه کنم
اندوه مرا ستاره میداند و بس
اندوه هزار آسمان را چه کنم
دریای دلم به خون نشستست بگو
این خون زلال بیکران راچه کنم
بردیده ره چشم تو بستم اما
این جان به لب آمده جان را چه کنم
بر گوشه اتتظارتو معتکف یک نظرم
این زخمه حرف مردمان را چه کنم
اتاق من
چنتا شمع منتظر تو سایه صورت تو
که واسه چشم تو سو سو میزنن
که فقط یک شبو از نگاه تو
تا سحر بسوزن و دل نکنن
خالی چوبی قابی که گل خنده تو
پر ابریشمو رویای شقایق میکنه
مخمل خاطره صدای خوبت که همه
گلاو شاپرکارو هر شب عاشق میکنه
واسم از اون همه تو . همین یه کم مونده ببین
خنده هامو جا گذاشتم تو نگات. عوضش چشمای نم مونده ببین.
نامه های خالی و یه عالمه حرف سفید
که نمیشه گفت و دست تو رسوند
سنجاق اشکای یاس نقره پوش
که دیگه نمیشه رو مشکی موی تو نشوند
حسرت ساده یک خدافظی قبل سفر
که مثل سایه همیشه با منه
خواب کمرنگ تو با چشمای خیس
که داره حسرت دستای منو پس میزنه
واسم ازاون همه تو. همین یه کم مونده ببین
خنده هامو جا گذاشتم تو نگات. عوضش چشمای نم مونده ببین.
ماهی گلین
در سینه کش جا مانده در خاطرات ماهی گلین.
مردی استاده بر فراز یاس.جامانده از تمام سفر های سرد تنش یخ بسته در سینه اش خورشید.
در شعله نفسهاش رنگ پریده اندوه صدها هزار سال تنهائی نام تو را فریاد میزند.
استاده بر تخته سنگ شوریده بخت تمام آرزوش گاز زدن گونه سیب سبز پر آب.استاده با شولای یخین
سرما زده از هراسهای نیمه شبان کودکی . نی لبک پوسیده چوپان گمشده در تاریکی اش در دست بی صدا و
عریان بر پیکرش تمسال نومیدی و زوال نام تو را فریاد میزند .
استاده بر بالای اندوه ناتمام مادرش . فسرده تر از طپش های رنگ پریده کودکی گریان . گمگشته در بازار پر
آمد و رفت دود آلود. پرستوی جامانده از هفت نام تورا فریاد میزند.
در سینه کش افق های جا مانده در خاطرات ماهی گلین. استاده مردی بر فراز تجربه های تلخ با نفسی
مسموم و قلبی مریض . جا مانده از تمام قافله ها نام تورا فریاد میزند.
در او تنیده نفرین هزار واحه تشنه در کویر مرده اسیر.
فرو مانده در جهل روزگاران نخستین. در دلش سبز مانده تنها تک درخت روستای جا مانده در سبز خاطرات
کودکی.
استاده اندوهگین و در زخمهای کهنه طاعون شب اسیر .
در هر گوشه از شولای برفی اش هزار کرشمه پر حادثه. هر حادثه طالاب یاس در چنگ لجن اسیر.
تا همیشه نام تو را فریاد میزند.
در دور دستها مردی است استاده بر بالای تجربه های تلخ تنش یخ بسته در سینه اش خورشید.
با نفسهای مسموم از حادثه طاعون نام تو را فریاد میزند.